فيلم جوم برابر جوم ساخته كمپاني ياش راج وبه كارگرداني :شاد علي وبا بازيگراني چون:آبيشك باچان ،پريتي زينتا،بابي دئول ،لاراداتا وآميتاب باچان است
جوم برابر جوم در مقابل ساخنه هاي قبلي شادعلي مثل ساتيا يا بانتي اور بابلي بسيار ضعيف بود وحتي نتوانست جذابيت آنها را تكرار كند.فيلم نامه ضعيف ،ديالوگ ها وسكانسهاي طو لاني در ايستگاه راه آهن كه حتي بازگشت به عقب و ياد آوري شخصيت هاي اصلي فيلم هم نمي توانست بار خسته كننده 46 دقيقه اول فيلم را كم كند قرار دادن بي موقع شوها وبيش از اندازه بودن آنها مخصوصا شوهاي مربوط به مسابقه دنس كه تقريبا 18 دقيقه بود
وداستاني تكراري .
تنها نقطه قوت فيلم تيتراژ اوليه فيلم و ورود آبيشك به راه آهن بود . بازي آميتاب با اينكه به عنوان راوي فيلم ودر قالب شو بود بهتر از بازي بازيگران اصلي بود بعد از بازي آميتاب ،بازي آبيشك با چان بهتر از بقيه بود درست است كه بازي او در اين فيلم نسبت به فيلم هاي فبلي اش ضعيف تر بود ولي روي هم رفته فقط بازي او ولاراداتا از كسالت فيلم مي كاست نقش لاراداتا جاي پرداخت بيشتري داشت پريتي هم كه بازي تكراري خود را ارائه دادو بازي بابي دئول هم مثل هميشه ضعيف بود .
روي هم فيلم جوم برابر جوم يك كمدي موزيكال ضعيف بود. ما منتظر اثري زيباتري از بانتي اور بابلي بوديم در صورتي كه اين فيلم نصف داستان وبازي هاي بانتي اور بابلي را نداشت با اين حال بايد پرتني به همكاري با سيدارات آنناد (سلام نمسته)و راني با شادعلي(باني اور بابلي-ساتيبا) ادامه دهند.
ماجرا از آنجا شروع مي شه كه ريكي (آبيشك)براي استقبال از مهماني به راه آهن مي ره اما به طور تصادفي با الويرا (پريتي كه در فيلم چاق شده )برخورد مي كنه برخورد 2 آنها در ترياي راه آهن است الويرا كه فكر مي كنه ريكي يك مزاحم است به ريكي مي گه كه ازدواج كرده وريكي هم به او مي گه كه ازدواج كرده ريكي به الويرا مي گه كه با آناهيتا(لاراداتا با اون پاشنه كفشش هم قد آبيشك شده )در يك هتل ودر پاريس آشنا شده زماني كه پرنسس دايانا به همراه دوست پسرش به هتل اومده بود اون ميگه با اينكه خيلي ثروتمند بود براي اينكه بتوونه دل آناهيتا رو به دست بياره مجبور شده به عنوان آشپز در هتل استخدام بشه وبعد از كلي تلاش بالاخره راضي شده تا آناهيتا رو كه بعد از مرگ پرنسس دايانا خيلي افسرده شده رو باخودش همراه كنه
الويرا هم در مورد سر گذشت خودش و چه طور آشنا شدنش مي گه اون مي گه با استيو (بابي دئول )در موزه مجسمه هاي سوپر قهرمان هاي دنيا آشنا شده درست زماني كه مجسمه سوپر من داشته روش مي افتاده استيو اونو نجات مي ده استيو يك پسر ثروتمند اهل پنجاب كه زندگي درست شبيه پرنس چارلز داره اون در يك قصر با خدمتكارايي كه زن هاي زيبا هم در بينشون است زندگي مي كنه استيو در نگاه اول عاشق الويرا شده در ملاقات بعدي از اون مي خواد كه باهاش ازدواج كنه الويرا به ريكي مي گه داستان اونم اين بوده وهر دو از هم جدا مي شن تا به استقبال مهموناشون برن اما قطار اونا با تاخير همراه پس ريكي والويرا فرصت بيشتري دارن تا همديگرو بشناسن ريكي به الويرا مي گه اگه استيو وآناهيتا با هم آشنا مي شدن حتما با هم ازدواج مي كردن اون وقت شايد من و تو هم با هم ازدواج مي كرديم تمام ماجراي بين اونا در يك روز اتفاق مي افته و بعد از اومدن قطار اونا از هم جدا مي شن غافل از اين كه هر دو گرفتار هم شدن ريكي بر خلاف اون چيزي كه گفته بود يه پسر آسمون جوله كه نه تنها جنتلمن نيست بلكه كار هم نداره در تماس بعدي الويرا با ريكي، ريكي از الويرا مي خواد كه همراه با استيو تو مسابقه رقص شركت كنن والويرا هم فبول مي كنه هر دو در تكاپوي اينن كه
آناهيتا و استيوي براي خودشون جور كنن ريكي ،له لا(لاراداتا) كه يك دختر خيابوني والويرا هم ستو( بابي دئول )كه يك اپتومتر است وپسري كه كاملا وابسته به مادرش رو به عنوان آناهيتا و ستو اصلي براي روز مسابقه آماده مي كنن
شب موعود فرا مي رسه ريكي از له لا مي خواد كه به جاي هندي ،انگليسي صحبت كنه چون او به الويرا گفته كه همسرش يك پاكستاني كه همش انگليسي صحبت مي كنه
والويرا هم ازستو مي خواد كه فرم موهاش و طرز لباس پوشيدنشو عوض كنه
بعد از پايان مسابقه بين شركت كننده ها جايزه نسيب ريكي و له لا مي شه والويرا كه خيلي ناراحت شده و از جشن مي ره...
منبع : فروم ۳۰ نما ۳۱

