سلام به همه اونایی که همیشه "
خنده رو به گریه , اشک رو به بغض و احساسات رو به افکارشون " ترجیح میدنراستش الان یهو یه حسی بهم دست داد که گفم بیام آپ کنم .. بعضی موقع ها یه خاطراتی واسه آدم ماندگار میشه که حتی بعد از سالها وقتی یادتون میاد یه شوق درونی درونم به وجود میاد , به نظرم زندگی یعنی همین ..
لحظه ها !!میرسیم به آپ .. به موضوع هست که از کسانی که نظر شخصی دارن میخوام با یه همفکری به یه نقطه ای برسیم ..
خب من اول موضوع این آپم رو با شعری از "
فروغ فرخزاد " شروع میکنم , روحش شاد .."
زندگی , صحنه یکتای هنرمندی ماست , هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود , صحنه پیوسته به جاست , خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد "همونطور که می بینید , عنوان وبلاگ "
خواب های عجیب و غریب " هست , راستش یه مدت بود که بعضی از آشناهام خواب های عجیب میدیدن , خواب هایی که اکثرا شوم بود , چطور بگم ! مثلا همیشه توی خواب هایی که میدیدن نشونه هایی از " نابودی و فنا " بود .. من خیلی راحت و ساده از کنارشون میگذشتم , طوری که انگار برام مهم نبودن و ربطی به من نداشتن .. این موضع گذشت تا بعد از چند وقت من هم احساس کردم یه سری خوابهایی میبینم که تابحال اینطوریشو ندیده بودم .. آخه قبلا که خواب هام بی سر و ته بودن .. مثلا یه بار یه خوابی دیدم که وقتی از خواب پا شدم فقط داشتم قضیه خواب رو مرور میکردم و میخندیدم .. آخه خیلی باحال بود .. توی خونه نشسته بودم داشتم فوتبال نگاه میکردم یهو دیدم یه مینی بوس از جلوم گذشت ! بعد یه ذره دقت کردم دیدم وسط کمربندی هستم , تازه داشت باورم میشد توی کمربندی هستم که بهو دیدم دارم غرق میشم , خلاصه انقدر خوابش بیخود بود که خودمو تو خواب دیدم که دارم میخندم .. عجب !! بگذریم ..خب میخوام تو این آپ خواب یکی از دوستانم رو بگم که جزو خوابهای عجیب هست .. اسم دوستم "
علی " هست .. ایشون یه آدم شدید پست و رذل هست و از نظر من هفت خان پدرسوختگی رو طی کرده .. همین بشری که میگم یه پسری هست که اگه کسی ببیندش مطمئنا میگین این از اون ناتوها هست , اینو میگم که عمیقا قضیه رو درک کنید .. یه روز من و دوستام جمع شده بودیم و اتفاقا " علی " هم بود .. صحبت از " روح و جن " و این چیزا شده بود که من بهش اعتقاد ندارم ولی بقیه همه قبول داشتن و سعی میکردن من رو هم قانع کنن که " احضار روح " واقعی هست .. من هم که " جن و روح و .. " وجود داره قبول داشتم ولی با این " احضار روح " مخالف بودم و یه چیز من درآوردی میدونستم .. خلاصه گذشت تا اینکه من هم یه بار باهاشون رفتم سر این جلسشون تا ببینم چی هست که اینا انقدر قبولش دارن .. جزئیات بگذره .. من نشسته بودیم و اینا به قول خودشون با یه جن داشتن صحبت میکردن , یهو دیدم علی دست من رو محکم گرفت و مشت کرد انگشتاشو , من یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم رنگش پریده و چشماش داره از حدقه میزنه بیرون .. هی صداش میکردم ولی دیدم انگار صدای من رو نمیشنوه .. تو همین بین بود که دیدم 2 تا دیگه دوستم دارن قش قش میخندن .. من پیش خودم گفتم حتما دارن من رو اذیت میکنن و خودمو بیخیال جلوه دادم .. یه چند دیقه گذشت , ما همه حرف میزدیم ولی علی ساکت بود , من پیش خودم میگفتم که حتما قبلا به هم گفتن که این کار رو بکنن تا من رو بترسونن .. تو همین فکرا بودم که یهو یه صدای بومبی اومد و همه از جامون پریدیم .. دیدیم علی از میز پرتاب شد پایین , انگار که غش کرده باشه .. من رفتم پیشش هی صدا کردم دیدم جواب نمیده .. دوستام هم قیافشون داد میزد که ترسیدن ..یکیشون آب آورد من هی ریختم رو صورتش و هی چک میزدم تا شاید بهوش بیاد .. باورتون نمیشه , ولی هر کسی میدید میگفت این حتما مرده .. من هم تو اون حال داشتم فکر میکردم کی میخواد جواب پدر و مادرشو بده .. تو همین فکرا بودم که دیدم علی بلند شد یه دفعه ایستاد و خیلی عادی سلام کرد .. خلاصه سرتونو درد نیارم , اون انگار یه پنج دقیقه اصلا پیش ما نبود .. هر چی بهش میگفتیم اصلا یادش نبود , به قول دوستم اون رفته بود تو حالت مدیوم .. خلاصه اون ماجرا گذشت تا اینکه علی خیلی عوض شد , نمی دونم چی شد که اون کاملا با علی که قبلا ما میشناختیم فرق کرد , طوری که نمازخون شد و ... الان از اون ماجرا حدودا 5 ماه میگذره و علی یه آدمی شده که الان نمیتونی پیشش فحش بدی , یعنی تا این حد به قول معروف " برزخی شده " .. حالا اینهایی که گفتم فقط مقدمه بود .. قسمت اصلی مونده که خیلی کوتاه تر هم هست البته ..علی حدود 2 ماه پیش بهم گفت "
علیرضا بگیر توبه بکن " بعد من خندیدم , گفتم آخه من تو این سن چیکار کردم که بخوام توبه بکنم !؟ بهم گفت من فقط وظیفه داشتم بهت بگم , خودت به زودی میفهمی .. من هم روی این حساب که حرفاش خرافات هست و واسه اینکه بیخیال بشه گفتم باشه حتما ! بعد گفتش که من یه خوابی دیدم , شاید درست نباشه بهت بگم ولی چون تو شاید واست عبرت بشه میگم.. منم خیلی با حوصله نشستم ببینم چی میگه .. گفت تو خواب دیده که داره قرآن میخونه و یه قسمتی از اون قرآن انگار های لایت خورده و عمدا نشون داده شده که دقت کن توی خوندن اون آیه .. یه ذره دقت کرد به معنیشو دید که نوشته " آنان به نفس خویش ستم کردند " میگفت خیلی فکر کرده که چرا باید این چنین چیزی بیاد به خوابش , تا اینکه گفت خواهرش چند شب بعد , خواب میبینه که " از آسمون و زمین و همه جا داره بارون میاد , طوری که انگار این آب میخواد از مرز آسمونها هم رد بشه و همه رو غرق کنه " به نظر خود علی که این خواب , یه خواب معمولی نیست و میخواد یه چیزی به ما بگه ! من و اون به یه نتایجی رسیدیم که همش برگرفته از عقیده های شخصی هست , ولی جالبه که پس از اون من برای هر کسی این خواب رو تعریف کردم , چند وقت بعدش اون برام یه خوابی مثل همین رو دید .. تا اینکه خودم هم همچین چیزی رو دیدمخب خواب خودم بمونه برای بعد .. من میخوام نظر شما رو بدونم .. به نظرتون اون خوابی که خواهرش دیده , یه خواب معمولی بوده ؟ یا اگه معمولی نبوده , لطف کنید بگید نظرتون در مورد اون چیه و شما چه برداشتی میکنید .. من نظر خودمو در مورد این موضوع تو آپ بعد میگم و بهترین نظرات رو هم گلچین میکنم .. فقط کسانی که نظر دارن , نظر خودشونو بگن .. و بقیه که موضوعش مربوط به " خواب " نیست لطف کنن خصوصی بدن , چون من پاک میکنم !
میخوام نظراتی که برام اومد رو ببرم زیر ذره بین ..
اول از همه از
آزاده عزیز تشکر میکنم که بدون منت و چیزی میاد سر میزنه , راستش خواستم بگم عزیز من هم به یادت هستمدوم از
تانیا و طلا که همیشه موشکافانه و با دقت مطالب رو میخونن و از کنار چیزی به سادگی نمیگذرندر ادامه از "
مهسا , شادی , کیمیا , مصطفی و هادی , سیما , ساحل , سمیرا , می گل " هم ممنون هستم که نظرشون رو در مورد موضوع جدید وبلاگ گفتن , مخصوصا ساحل خانوم که نظراتش خیلی نظرمو جلب کرداز "
طلا , تانیا ,سمیرا , مژگان , غزال , کمیل , مهدی , شقایق , هانی , تیارا و محسن " که تولد رو تبریک گفتن بی اندازه ممنون هستم , امیدوارم لایق انقدر محبت های شما باشم .. جواب کسانی که برام خصوصی گذاشتن رو ایمیل فرستادم , البته اونایی که پست خودشونو نزاشتن رو در آپ های بعد توضیح میدم .. راستی خانم " زلیخا " شما لطف کن آدرس وبلاگتو بذار تا من لینکت کنم جیگرخب من اصلا عادت نداشتم اینطوری تشکر کنم , ولی خواستم با این کارم زحمتاتونو تا حدی جبران کرده باشم ..


